pasties اه اه ميکرد

جهت ورود کلیک فرمایید

حتمابخونید♡♡♡♡ دوتا عاشق با هم ازدواج کردن وضع پسره زیاد خوب نبود برا همین همیشه کار میکرد تا زنش راحت زندگی کنه گاهی وقتا حتی شبا هم کار میکرد. همه کار میکرد.کارگری فروشندگی حمالی عملگی .سخت کار میکرد اما حلال.هیچ وقت دست خالی نمیومد خونه.وقتی میومد دختره با جون و دل ازش استقبال میکرد.ماساژش میداد براش غذا میذاشت پاهاشو پاشوره میکرد .همیشه به عشق شوهرش خونه تمیز بود و برق میزد و با چیزایی که داشتن بهترین غذای ممکن رو درست میکرد.هیچ وقت دس
کی میاد ؟ کی میاد ؟اون عزیز من میادکی میاد ؟ کی میاد ؟اون عزیز من میادصدا صداشه . خودشه خودشهاین همون صدای گرم و آشناشهچجوری بهش بگم . دیگه خیلی دیر شدهصاف و ساده نیست دلم . یه بهونه گیر شدهچجوری بهش بگم دیگه گریه ام نمیاددل تو لاک خودشه . دیگه عشقو نمیخوادکی میاد ؟ کی میاد ؟اون عزیز من میادکی میاد ؟ کی میاد ؟اون عزیز من میادصدا صداشه . خودشه خودشهاین همون صدای گرم و آشناشهشایدم وقتی رسید . وقتی چشمام اونو دیدمثل روزای گذشته که دلم با غم عشقبازی

مینویسم کمی از لحنِ گرفتارِ بقیع
کمی از حالِ خودم ، ساحتِ خونبارِ بقیع
زائری خسته و سَرگشته و بیمارِ بقیع
میگذارد سَرِ خود را ، سَرِ دیوارِ بقیع
 
لَعنتُ اللّه به اولادِ ابوسفیان ها
شِمرها ، حرمله ها ، در همه ی دوران ها
خواست آرام بگیرد دلِ بارانیِ او
رنگِ اِحرام بگیرد دلِ بارانیِ او
زِ لبش کام بگیرد دلِ بارانیِ او
ختمِ انعام بگیرد دلِ بارانیِ او
چوبِ نامرد رسید و به سَرَش خورد ولی…
دست کوتاه نکرد از کَرَمِ خوانِ علی
باز هم رو به
یلدا وقتی چشم باز کرد اتاق پر از نور و گرما بود.آفتاب دلپذیری در آمده و آسمان صاف صاف بود. دوباره چشمش را بست.احساس بدی نداشت. همه چیز را به خاطر داشت. با وجود آن که خیلی دیر خوابیده بود اما احساس میکرد خستگی اش کاملا برطرف شده و از شب گذشته خوشحالتر و امیدوارتر است. دلیلش را به وضوح نمیدانست .شاید بخاطر دیدن رفتار شهاب در آن نیمه شب بود. از اینکه شهاب در آنموقع از شب بخاطر دیدن او تلاش میکرد نور امیدی در دلش افتاده بود.که  حتی فکر نامزد شدن رسم
|•میخـوای كه هرچی [
 
حبیب آقا، نه کافه رفته است، نه کتاب خوانده است و نه سیگار برگ برلب گذاشته و کلاه کج .برسرنه با فیلم تایتانیک گریه کرده است و نه ولنتاین میداند چیست.اما صدیقه خانم که مریض شد، حبیب اقا شبها کار میکرد و صبحها به کار خانه میرسید.در چشمانش خستگی فریاد میزد، خواب یک آرزو بود.اما جلوی بچه ها و صدیقه خانوم ذره ای ضعف بروز نمیداد. حبیب آقا عشق را معنا میکرد، نمایش نمیداد...
 
 ایران هنر 22
سلام من من پارسال تو روستای پدرم زندگی میکردم با مادرم و خواهرم پدرم چون ماموریت داشت ما تو باغ بودیم و کار میکردیم در حین زندگی کردن در روستا یک گربه سیاهی بود تو روستا تنها گربه ای که تو روستا بود همین گربه سیاهه، اولین بار که گربه رو دیدم باد شدیدی میوزید و من مشغول نوشتن چیزی بودم که صدای ناله ی گربه ای رو شنیدم که از پشت پنجره ی اتاقم به گوشم میخورد رفتم تو باغ دیدم گربه ای پاش زخمیه منم بخاطر این که پسری مهربون و حیوانات رو دوست داشتم پاش

مردی به سرعت و چهار نعل با اسبش می تاخت. به نظر میرسید، که داره جای خیلی مهمی میره، مرد دیگه ای که کنار جاده ایستاده بود و این صحنه رو تماشا میکرد، فریاد زد: اتفاقی افتاده؟! با این عجله داری کجا میری؟!، مرد اسب سوار جواب داد: نمیدونم از اسبم بپرس...
 
داشتم به یکی کمک میکردم، همینطوری تعریف میکرد و من میگفتم چی‌ کار‌کنه و چه کاری درست تره ... یه جمله بهش گفتم، خیلی خوشم اومد خودم... اصلا احسنت به خودم هههه البته قبلا میگفتم بستنی، الان این ملموس تره به نظرم...
انتخاب شریک زندگی، مث لباس خریدن نیس که ادم بپوشه تست کنه، خوشش نیومد نخره... بعد بره یکی دیگه...
ماشلا به خودم با طرز فکر نابم :)نوشته های یک نماینده!
صبح با تکونهای میلاد از خواب بیدار شدم. به ساعت نگاه کردم, ساعت نه بود پس میلاد توی خونه چیکار میکرد؟ من: چیزی شده؟ میلاد: آوا پاشو و زود آماده شو. من: چرا؟ کجا قراره بریم؟ میلاد: تو آماده شو, توی راه همه چیز رو بهت میگم. اما با کسی حرف نزن و چیزی نگو. زود آماده شدم و رفتم بیرون. با تعجب دیدم که بادیگارد نیست. رفتم توی آشپزخونه. صغری خانم داشت سبزی خورد میکرد.من: سلام مامانی. پس این بادیگارد کجاست؟ .....رمانی ها....
شاعر، میرزا ابوالقاسم معروف به عارف قزوینی. در سال 1262 هجری شمسی در قزوین به دنیا آمد و در سال 1312 هجری شمسی در همدان وفات یافت. در انقلاب مشروطیت با مردم بود و خواسته های مردم را در قالب شعر بیان میکرد. او اشعار دیگری نیز سروده است.بزرگان
چند شنبس امروز ؟
چندمه ؟
اه پس شمعش‌ کو ؟
 
فکر کنم رفتم توش 
#17
 
حدودا 
16-17  
سال پیش تو همچین روزی یه جایی روی این کره یه خاکی یکی به دنیا اومد که عقایدش ، زندگیش ،
نوع زندگی کردنش با همسنای خودش متفاوت بود ، همه چیز رو از یه دید دیگه نیگا میکرد....
حالا به گذشتم نیگاه میندازم دارم پالس رو تو خودم میبینم...
و به خودم میگم به این میگن جهش...
 
 
من یه شخصیتی دارم که اگه تحقیر و کوچیک شم بیشتر و سریع تر پیشرفت میکنم
                      
 
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه  روز  به  صورت اتفاقی میفته توی یک چاه بـــــــــــدون آب.
کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو  از تو چاه بیرون بیاره . برای اینــــکه حیوان بیچاره
زیاد زجـر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زودتر بمیره
و زیاد زجر نکشه. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی
بدنش رو می ت
سلام حجت هستم از تهران، شب چهارشنبه سوری بود منو دوستام اماده ی اکلیل سرنجو ترقه، تو خیابون داشتیم ترقه مینداختیم و اتیش به پا میکردیم از روش میپریدیم البته لبه ی خیابون، دوستم علی چون خیلی شر بود بهم گفت بیا ترقه بندازیم جلوی یکی، ولی کسی تو خیابون نبود ماشین بازور رد میکرد، زنی رو دیدم که از دور میومد طرفمون، لباسش یادم نیست چی بود ولی سنتی مانند و دهاتی بود، دوستم گفت اماده باش، منم اماده بودم که ترقه بندازیم وحشت کنه، بخاطر همین کبریت و
#داستانک 
 
پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ میکرد:‌‌‌‌‌
 
گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه  مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ، چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمیرساند‌ وبخاطر ترحم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و‌ بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتم‌.
ا
دیروز یه بحث عجیبی بود. بحث اینکه، اگه بفهمین کسی که دوسش دارین و میخواین باهاش ازدواج کنین، ایدز گرفته یا دچار معلولیت شده، چی کار میکنین؟ بازم حاضرین باهاش ازدواج کنین یا نه؟ اگه خودتون بودین چی؟ خودتون مثلا معلول میشدین و طرف مقابلی هم وجود داشت، چی کار میکردین و چه حسی داشتین؟
شرایط سخت و پیچیده ایه... ولی خب، مشخصه که میشه دوس داشت طرفو. برای خود من... درسته من همیشه بچه میخواستم، دوس داشتم بچه داشته باشم، اما مثلا اگه ایدز داشته باشه، نم
یه کلمه سرچ کردم تو تلگرام... دنبال یه مطلب خاصی میگشتم، شانسی تو حرفای قبلنمون بود... نتونستم نخونمشون... وقتی شروع کردم به خوندن، مث یه رویا بود... گم شدم توش! چه حرفای قشنگی‌ زده بودیم! مال شب قبل از روزی بود که رفته بودیم بیرون و شال رو بهش داده بودم... همون روز که اخرین لحظه ها یکی ‌بیرون دیده بودتش، ولش نمیکرد! حرفامون همشون چیزی بودن! خیلی خیلی خوب بودن... انقد خوب که دلم به قدری گرفت که نمیدونستم چی ‌کار کنم! یه نیم ساعتی طول کشید تا یکم
دانلود رمان عشق و یک نگاه

رمان عشق و یک نگاه

دانلود رمان عشق و یک نگاه اثر زهره قوی بال بخشی از این رمان : اواسط خردادماه بود ؛ اما هنوز هم گاهی بارش باران هوا را صاف و مرطوب میکرد. آن روز بعدازظهر هوای ابری و نم نم باران ؛ خواب را از چشمان رابعه ربود .اما نه ! در اصل هوای ابری و ریزش باران نبود که مانع خوابیدن او میشد ، بلکه دلگرفتگی و یاد خاطراتش فرصت خوابیدن را از او میگرفت . برخاست و کنار پنجره رفت ؛ پرده را کنار زد و به تماشای باران ایستاد
پسری قبل از اینکه عروسی کنه باباش بهش یک ورق داد و گفت شب عروسیت این ورقو به خانومت بده و تو هیچوقت اینو نخون! روزها گذشت و بابای اون پسره مرد؛ پسره از یک دختره ثروتمند خواستگاری کرد و شب عروسیش فرا رسید و طبق وصیت باباش عمل کرد و ورقه رو به دختره داد و وقتی که دختره اونو خوند یک کشیده زد به پسره و گفتش الان منو طلاق بده!
رفت و از یک دختره فقیری خواستگاری کرد و شب عروسیش فرا رسید و همون ورقو به اون دختره داد و بازم اونو کشیده زد و گفتش منو باید طلا
خیلی وقتا پیش میادکه میخوام خودمو به اون راه بزنم ولی نمیشه خب...
دنیابروفق مرادم نبوده هیچوقت یه روز خوش نداشتم ک بخوام ازاون روز خاطره ای بگم صدای یه نفر ارمم میکرد که اونم بیخیالم شد...چقد درددارم ولی یاد گرفتم درداموبه کسی نگم حرف واسمون درمیارن...حرفام بوی نا امیدی میده ولی چکارکنم اینجوری ام دیگه...سخته همه کاربکنی تابه یکی ثابت کنی خیلی دوسش داری ولی باورنکنه.کاش منم عزیز دل کسی بودم ماهمیشه کسایی واسمون عزیزمیشن که ازدنیامیرن شاید منم
دانلود رمان بوی خوش نسترن

رمان بوی خوش نسترن
دانلود رمان بوی خوش نسترن اثر صدیقه احمدی بخشی از این رمان : پله ها را تند و با شتاب بالا می رفت و زیر لب غرولند میکرد: این هم شد دانشگاه با این ارائه واحد هاش! به خاطر یه درس ادبیات و یه ورزش مسخره باید یه ترم دیگه اینجا علاف باشم! پله ها را باز با همان شتاب پایین آمد و به سرعت به طرف دانشکده دامپزشکی راه افتاد، در حالی که خودگویی هایش همچنان ادامه داشت: هی از این دانشکده برو اون دانشکده، ببین ج
 

 
دانلود رمان عاشقانه اگرچه اجبار بود
نویسنده: Naznazi
تعداد صفحات:925
ژانر: عاشقانه
خلاصه داستان: 
همه چیز من شده بود یک بازی تلخ ،  بی فکر به نتیجه بدی که روی زندگی من و اون میذاره .. به تنها چیزی که فکر میکردم آبروی بابام بود .. بیخیال اون …نمیتونستم در مقابل نگاه های بی احساسش عکس العملی بجز سکوت داشته باشم .. حس میکردم شخصیت و غرورش زیر پاهام داره تیکه تیکه و خورد میشه ولی کاری از دست من بر نمیومدTمنم یه سر بازی بودم 
قسمتی ا
با سلام و ذکر خسته نباشی به ادمین گرامی، من هدیه هستم از گرگان وقتی سیزده سالم بود شدید مریض شده بودم نمیتونستم از جام بلند شم تب کرده بودم، شب بود من از خواب بیدار شده بودم دستشویی داشتم با کلی زور خودمو بلند کردم سرم درد میکرد خواستم مادرمو صدا بزنم ولی نزدم داشتم میرفتم سمت حیاط در خروجی خونه که به سوی حیاط باز میشد باز بود راهرو کمی دراز بود من داشتم میرفتم سرم گیج رفت افتادم زمین چون حالم خیلی بد بود داشتم بیهوش میشدم تو حیاط یک چیز کوتول
#غذای سگ
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟ پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !
 
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط آشغال گوشت مِشِه نِن
سلام یاسین هستم این قضیه واقعا جدیه من 19 سالمه پارسال که 18 سالم بود عمم فوت کرد عمم تهران زندگی میکرد ما شیراز بودیم، چون من پیش دانشگاهی بودم مادر و پدرم و خواهر بزرگم رفتن تهران و من تنها موندم تو خونه تا از امتحاناهم عقب نیوفتم اخه موقع امتحانا بود، خونمون کوچیک و جمع و جوره یک حیاطی داریم که توش درخت بزرگی هست، صبح مادرم اینا حرکت و من رفتم سر کلاس برای امتحان دادن، وقتی برگشتم خونه غذا خوردم و کمی چرت زدم، شب که شد چراغ هارو خاموش کردم خو
تو تاکسی نشسته بودم راننده با خوشحالی می گفتنه مدیر نه رئیس دارم ،برای خودم آزادم ، هیشکی بهم دستور نمیدهگفتم : فرعی اول به پیچ سمت راست یه سال پیش خواستم زن بگیرمبعد چند روز خالم زنگید گفت :اول میای خواستگاری دخرخالت جواب منفی میگیریبعد هر قبرستونی خواستی برو !همسایه مون امشب بچه ١٢ساله شو برده خریدیه کت مارک دار واسش خریدهحساب کردم میشه با پول اون کت ٢٠٠متر زمین ویلایی دو نبش خریداونوقت من ١٢ سالم بود بابام صدام میکرد، میگفت: مـمـد بیامیر
دانلود رمان در خلوت خاطره ها جاوا، اندروید،pdf، ایفون
دانلود رمان در خلوت خاطره ها
نام کابری نویسنده: م . میشی(زینب میشی) ژانر: عاشقانه و اجتماعی
خلاصه رمان عاشقانه و اجتماعی در خلوت خاطره ها داستان دختری معمولی و ساده است که بخاطر سخت گیریهای پدر و تفکر قدیمیش مجبور به ترک تحصیل شده و اجبارا خونه نشین میشه ، اما پس از مدتی به فکر پیدا کردن شغلی مناسب میفته و با هزار زحمت پدرشو راضی میکنه اما همون روز بر اثر حادثه ای حافظه اش رو به مدت کوتاهی از
 
بسم الله الرحمن الرحیم
کاردستی :کلاژپیامبر  خوار و خواشاک عروسک ابولهب و زنش طناب از جنس لیف خرما جعبه کوچک چوبهای ریز آتش مصنوعی با هر وسیله که میتونید شکلشرونشون بدید
 بچه ها یداتون رو بیارید بالا مربی دستها را بالا میاورد به حالت ضربدری و قطع شدن دست را نشان میدهد
پیامبرمون خیلی مهربون بود همیشه حرفهای خوب میزدولی یه عموی بد داشت به نام ابولهب اون نمیذاشت پیامبر صحبت کنه همیشه پیامبر رو مسخره میکرد بت درست میکرد ولی پیامبر بتها
داشتم فک میکردم به یه سری صحنه... که ممکنه برا خود ادم یا همسرش پیش بیاد... زن داییمو دیدم‌ که با یه اهنگ، حالش کلا دگرگون شد، عینک افتابیشو زد و گریه میکرد... گریه هاشو میشد فهمید... ولی نمیدونم داییم متوجه نبود... یا به روی خودش نمیورد احتمالا... :(
یه متن تو اینستا بود که طرف گفته بود اگه مرد بود، نمیتونس ببینه عشقش به شیشه ی ماشین سرشو چسبونده و خیره شده به بیرون...
مگه منی که خودم پسرم میتونم تحمل کنم؟! مگه میشه تحمل کرد و ادم ببینه که عشقش بوی عط
 
با خانومم راهی شمال شده بودیم تا یه پنجشنبه و جمعه آرام و خوش
داشته باشیم.حدود غروب از خونه راه افتادیم جاده کمی شلوغ بود
اما جارجرود و رودهن رو که رد کردیم خلوت و خلوت تر شد .
حدودا نیم ساعت مونده بود برسیم که به پیشنهاد خانومم گفتیم شام
رو یه جای باصفا بزنیمو بعد بریم خونه مادرزنم اینا.در پی رستوران بودم
اما خبری نبود تو جاده مگس پر نمیزد گه گاهی یک ماشین رد میشد
همینطور گذشت تا به یک جاده انحرافی رسیدیم که تابلوی دست نویس
و کهنه ای بود که
 
باسلام. جریانی رو که میخوام بگم برمیگرده به چند سال پیش که برای یکی از فامیلامون اتفاق افتاد. عروس عمم خانومی بود که زیاد به اعتقادات شرعی اهمیت نمیداد. با پسر عمم زندگی خیلی خوبی داشتن تا اینکه یروز عروس عمم تو خونه تنها بوده که بقیه جریانو از زبون خودش میگم. میگه:بعد از ظهر یکم خوابیدم. بعد از نیم ساعت بلند شدم و به طور وحشتناکی سرم درد میکرد. رفتم اشپزخونه یه قرص سر درد خوردم ولی وقتی برگشتم یه مرد قد کوتاه نشسته رو اپن اشپزخونه. میگه اص
سلام الناز هستم من همزادی داشتم به اسم حمزه ولی تاحالا ندیدمش حالا براتون توضیح میدم کی پیداش کردم من چند ماه پیش فکر کنم 15 یا 12 ماه پیش با همزاد ها اشنا شدم مطالب زیادی ازشون میخوندم و خیلی چیزا میدیدم و مشتاق شدم ببینم خودمم همزاد دارم یا نه بخاطر همین به خیلی چیزا مراجعه کردم، مثلا دعا نویس و احضار این چیزا ، من به چیزی پی نبردم ، همه میگفتن دنبال این چیزا نباش عواقب خوبی نداره من ول کن نبودم چون من دختر تنهایی هستم و چیزهایی که از همزاد شنی
دانلود رمان شام مهتاب 



موضوعات این مطلب :
رمان و داستان
,
رمان های عاشقانه
,


قسمتی از متن رمان:
فقط جان جدتان جایی برویم که از انظار دور باشیم . » ملینا گفت : « قربان آدم چیز فهم . طبقه دوم یه کافی شاپ است که خیلی دنجه ؛ میریم آنجا . » همگی با خوشحالی از پله ها بالا رفتیم . این هم جزو اولین ها بود ؛ برای اولین بار قدم به جای ناشناخته ای گذاشتم . همه چیز برایم تازگی داشت ..رمان شام مهتاب
مادر لبخندی زد و گفت :« عزیزجون اینقدر مرا خجالت ند
سلام پدر بزرگم تعریف میکرد یک بار که تو روستا میره طرف شیر اب اول صبح، پیرزنی رو میبینه که مشغول شستن چیزی بوده میره طرفش میره ولی پیرزنه اون چیز رو قایم میکنه پدربزرگم موهای پیرزنه رو میگیره و میگه نشون بده چیه، پیرزنه نشون میده پدربزرگم میبینه جیگره، ازش میپرسه این جیگره کیه؟ میگه از یک زن حامله دزدیدم پدربزرگم میگه باید بری از جایی که برداشتی برگردونیش، ولی پیرزنه میگه نه من اینکارو نمیکنم، پدر بزرگم موهاشو رو محکم تر فشار میده میگه اگه
جزئیات ممنوع التصویری علی ضیا پس از تمسخر مظلومی
 بعد از دربی هشتاد و یکم استقلال و پرسپولیس ، علی ضیا که با دوستانش در کافه این مسابقه پرهیجان را که به تساوی در آخرین دقایق انجامید ، مشاهده میکرد شادی پر شوری از خود بروز داده و در شعاری همراه با سایر تماشاگران در مورد کلاه گیس مظلومی شعار داده بودفانی تایم
 
با پایان جنگ بین ایران و عراق در سال هزار و سیصد و شصت و هفت شمسی مشکلی بر مشکلات و قوزی بر قوز فرقه رجوی اضافه شد.تا قبل از آن رجوی با تحلیلهای تکراری نفرات اسیر در فرقه  را هر ساله با شگرد و ترفندی جدید سرگرم میکرد و با برگزاری نشستهای طولانی  و با ارائه  یکطرفه طرحها و تحلیلهایش و سرنگونی هر ساله رژیم نفرات بواقع اسیر و دربند تشکیلات مافیایی خودش را ازاین ستون به آن ستون  بدنبال خودش میکشاند تا بلکه شاید در ایران تغاری بشکند ما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها